BBM
GOSSIP
HELLO! TO EVERY BODY as I saeid before iwanna to tell about Jang hyuk. Now I want to put an interview for U & then some pictures. I hop U will like them..... here U R یافتن تصویر خودم در "گی سو" که داره به دنبال آرزوهاش میگرده. من زیاد مشروب نمی نوشم. وقتی سریال تموم شد (در جشن آخر سریال) خیلی از مردم از من می خواستند که به سلامتی کسی مشروب بنوشیم. من حدود 30 لیوان مشروب نوشیدم. وقتی به مکان دیگه ای برای نوشیدن می رفتیم , من می نوشیدم. _ محلهای فیلم برداری خیلی دور هستند. نقل مکان از این محل ها خسته کننده بود. به نظر می رسه که تو به خاطر این فرسودگی طبیعی زیاد می نوشیدی؟ محل های فیلم برداری دور هستند اما اشخاصی بودند که جوون تر از من هستند و خب اونها رانندگی می کردند. در حقیقت من می تونستم 3-4 ساعت در طول مسیر استراحت کنم. باتری تحلیل رفته ام دوباره شارژ می شد. نمی تونم بگم که من خسته می شدم. وقتی سریال های دیگه رو فیلم برداری می کردیم بعد ار اینکه یه قسمت رو تموم می کردیم و داشتیم به سمت لوکیشن بعدی حرکت می کردیم من می تونستم از زمان های نقل مکان برای حفظ کردن متن دیالوگ هام استفاده کنم ولی این دفعه ما هر روز از صبح تا شب توی یه جزیره بودیم. تو لازم داری که تمام متن رو از پیش به خاطر بسپاری. بازی کردن نیاز داره که بدون هیچ وقفه ای ادامه پیدا کنه. احساس تو احتیاج داره ثابت باشه. من برای این سریال خیلی سخت کار کردم. به خاطر همینم خیلی خوب پرورش پیدا کرد مثل یک قسمت از بدنم. اما اولین سریال برای بازیگری مثل جانگ هیوک که می خواد کارهای بزرگتری بکنه تموم شده. الان وقتشه که اونو کنار بذارم و برای کار بعدی آماده بشم. _ کی تصمیم گرفتی که تو این سریال بازی کنی؟ من فیلمنامه رو وقتی دیدم که درحال تموم کردن آخرین سال خدمت سربازیم بودم. اون روی میز مدیرم _ که از من بزرگتر بود _ بود , که یکی از دوستای خیلی خوب منه. اون موقع هنوز اسمش متشکرم نبود. یادم میاد روی صفحه نوشته شده بود "داستانی در مورد انسانهای آرزومند" _ هیچ فکر کردی که می خوای کدوم قسمت "گی سو" رو نمایش بدی؟ در حقیقت اگرچه بوسیله ی شخصیت "گی سو" جذب شدم , اما بیشتر رل "یونگ شین" منو شیفته کرد. با وجود زندگی کردن با یه بچه ی مبتلا به ایدز و یه پیرمرد نادان , او راستی و درستی اش رو ادامه می داد. احساسات و افکار او یکی از اصول دهکده شد. من بیشتر تحت تاثیر این کاراکتر قرار گرفتم. _ موضوع این سریال در مورد چیه؟ این سریال فیلم "کریسمس در آگوست"رو به یاد من میاره. اونها شبیه هم اند. سریال در مورد زندگی کوتاه و باقی یه بیمار مبتلا به یه بیماری جدی بحث می کنه. اما این یه سریال بی معنی در مورد زنی که در بدبختی و ترس زندگی می کنه نیست. مردم در این سریال زندگی شونو دوست دارند درحالیکه منتظر یه معجزه اند. حتی اگر در غم وغصه , احساس یکنواخت حرکت به سمت آینده , بیشتر شبیه یه زندگی واقعیه. بنابراین من احساس خوبی در موردش داشتم و بعد از تموم کردن خدمت سربازیم زیاد فکر نکردم و تصمیم گرفتم در این سریال بازی کنم. _ این اولین کار تو بعد از یه مدت طولانی دوری از پرده است. هیچ تصور می کردی که درخشان تر بازی کنی یا نقش مجلل تری رو ایفا کنی؟ در طول دو سالی که در ارتش بودم , در سال اول به شدت تلویزیون نگاه می کردم. در سال دوم بیشتر اوقات با سربازهای جوونتر صحبت می کردم. به نظر می رسه اون نوع زندگی می تونه انسان رو احساساتی کنه. شب ها بعد از تموم کردن وظایفم یه سیگار می کشیدم و آسمون شب رو نگاه میکردم. من اینجوری زندگی می کردم و فکرم تغییر کرد. از منظر تجارت نمایش "گی سو" یک نقش مجلل نیست. اما او مشتاقانه به دنبال آرزوهایی برای خودشه تا بتونه به زندگی کردن ادامه بده. من معتقدم زمینه های مشترکی بین من و او وجود داره. من هم همون نوع از آرزوها رو در زندگی شخصی ام حفظ می کنم. وقتی بازی کردن تو این سریال رو انتخاب کردم به نتیجه ی کار فکر نکردم. من فقط این رو به عنوان یه کار جدید پدیرفتم. اگه کسی وقتی که داره بازی می کنه به خودش تحمیل کنه که "این باید خیلی خوب بشه" فشار بیشتری احساس می کنه, اگر نتیجه ی کار خیلی خوب نشه. برعکس کسی که به خودش میگه"خودتو از همه چیز خلاص کن و از صفر شروع کن. هیچ چیز مطلق خوب یا بدی وجود نداره." اگر تحت قوای ذهنی بیشتری بازی کنی و همه ی کوششتو توی اون کاراکتری که بازی می کنی انجام بدی , نتیجه ی کار معمولا بهتره. _ پس تو نگران میزان استقبال از سریال جدیدت نبودی؟ توجه به میزان استقبال مهمه. در مقابل منظر ایده الیستی از منظر واقع گرایی بازیگرها باید این نگرانی رو توی ذهنشون قرار بدند. ولی من در طول فیلم برداری بیشتر در یه جزیره بودم. راهی برای من نبود که میزان استقبال رو بدونم. من احساس راحتی داشتم و مخاطب ها بیشتر مشتاق کار می شدند. "متشکرم" عبارتی نیست که شما همیشه با صدای بلند اون رو بگی. آیا ما هممون احساس نمی کنیم که می خوایم کم کم اینو بگیم؟ عکس العمل ها به سریال نشون داد که باید کم کم دست به کار بشیم. _ سخت ترین قسمت برای بازی شخصیت "گی سو" چیه؟ البته من تحمیلی رو برای قسمت پزشکی حس می کردم. من واقعا کتاب های پزشکی زیادی رو برای این کاراکتر خوندم. دوست من که در بیمارستان به عنوان پزشک کار می کنه اومده بود تا با من کار کنه. _ این به خاطر دوره ی پیچیده ی پزشکیه که بازی کردن در نقش یه پزشک رو سخت می کنه؟ من برای تعلیمات پزشکی به کمک دوستم احتیاج نداشتم. من می تونم خودم به تنهایی اونها رو یاد بگیرم. اما یه بازیگر احتیاج داره همه ی سبب ها و امکان ها رو برای یه موقعیت خاص پزشکی بدونه. چرا یه همچین تشخیصی برای این چنین علائمی وجود داره؟ چه ملاحظاتی پشت یه معالجه ی خاص وجود داره؟ من خیلی اونو به زحمت می انداختم و ازش می خواستم که تئوری ها و پروسه ها رو برام توضیح بده. _ یه نفر تلفنی هم می تونه این جزئیات رو چک کنه.درسته؟ من بیشتر به احساسات واقعی یک پزشک تحت موقعیت های پیش اومده در سریال توجه می کردم. نه به این احساس فرضی که "یه نفر به خاطر اینکه پزشکه باید همیشه آروم باشه". من به احساسات و افکار پیچیده و واقعی "گی سو" وقتی که با موقعیت های مختلف روبرو می شه _ هم به عنوان یه پزشک و هم به عنوان یه انسان_ توجه می کردم. هر دوی ما در مورد این خیلی بحث کردیم. نه فقط تقلید کردن , من می خوام یه موقعیت واقعی رو رقم بزنم. من روی این پا فشاری می کردم. _ خیلی صحنه های بیمارستان وجود داره آیا دوستت هم کمکت میکرد؟ برای بقیه ی قسمت ها من باید با کارگردان و فیلم نامه نویس مشورت می کردم اما در صحنه های عملیاتی من باید به خودم اتکا می کردم. مثلا برای عملیات های تخصصی یا مراقبت از بیماران دوست من وضعیت رو توضیح می داد و به من میگفت که چه نوع احساسی مهمه. یه آدم باید قبلا بدونه که اون می تونه بازی درست و شایسته رو انجام بده. از اونجایی که نتیجه ی کار با فیلم نامه مقایسه می شد من زمان بیشتری رو برای مشورت با دوستم سپری کردم. "دستات باید این مدلی باشند. چاقوی پزشکی رو باید این جوری بگیری. گیره ها احتیاج دارن که اینطوری استفاده بشن و ..." ازش ممنونم. من الان می تونم یه زخم رو به خوبی بخیه کنم. مطمئن نیستم که می تونم اسمشو بگم یا نه : دکتر کیم در بیمارستان!!! با اینکه اون دوست منه ولی من هنوزم می خوام ازش تشکر کنم. می خوام حالا که این فرصتو دارم که قدرشناسیمو نشون بدم در موردش صحبت کنم. (جانگ هیوک گفت : "سماجت هم نقطه قوت منه و هم نتطه ضعفم. این واقعا سخته که دوست من باشی" بعد با لبخند در خواست کرد که من اسم دوستش رو بنویسم. به خاطر مصاحبه های زیادی که باهاش داشتم سماجتش رو می شناسم بنابراین باید می گفتم بله تا مصاحبه رو به آرامی اداره کنم.) THESE R SOME PICTURES OF A CONFERNCE .This is a video wich jang hyuk took a prize from MBC tv here u are...whith lots of love which related to him....!he's really beautiful when we compare him whith the other korean people می خوام یه بازیگر کرهای رو معرفی کنم اسمش جانگ هیوک هست.باید ازش سریال (متشکرم)رو دیده باشید .من شرمنده ام سایت tinypic فیلتر شده... بهتره برای معرفی جانک هیوک به کسانی که شاید هیوک رو خوب نشناسند یه بیوگرافی از او بذارم. ـ نام : جانگ هیوک ( Jang Hyuk ) ـ نام اصلی : جونگ یونگ جون ( Jung Yong-Joon ) ـ شغل : بازیگر , خواننده ـ تاریخ تولد : ۲۰ / ۱۲ /۱۹۷۶ ( ۳۳ ساله ) ـ محل تولد : بوسان ( کره ی جنوبی ) ـ خانواده : پدر و مادر و یک برادر کوچکتر ـ قد : 177 سانتی متر......(.هم قد خودمه) ـ وزن : ۶۳ کیلو گرم ـ گروه خونی : O ـ سرگرمی ها : دیدن فیلم , نوشتن ـ وضعیت تاهل : متاهل دارای یک پسر یک ساله ـ جانگ هیوک بعد از بازی در فیلم کمدی Windstruck در سال ۲۰۰۴ در آسیا به شهرت دست یافت. ـ هیوک در حل حاضر یکی از مشهورترین و محبوبترین هنرپیشه های کره ای است که شهرت و محبوبیتش تنها به کشور کره محدود نمی شود. او طرفداران زیادی در بسیاری از کشورهای شرق آسیا دارد از جمله : ژاپن , سنگاپور , مالزی , فیلیپین و ... ـ جانگ هیوک از خدمت سربازی متنفر بود اما اجبارا در سن ۲۸ سالگی به خدمت سربازی درآمد و پس از دو سال خدمت از ارتش خارج شد. ـ جانگ هیوک در تاریخ 2 ژون ۲۰۰۸ در یک مراسم خصوصی با دوست دختر ۶ ساله ی خود - کیم یو جین ( Kim Yeo-jin )- ازدواج کرد. ـ هیوک و کیم پیش از آن در تاریخ ۸ فوریه ی ۲۰۰۸ صاحب اولین فرزند خود شدند. ـ هیوک در مراسم ازدواج خود ابراز کرد از اینکه پس از بچه دار شدن ازدواج میکند کمی شرمگین است اما این مسئله باعث شده که این ازدواج برای او شکل جدی تری به خود بگیرد. ـ جانگ هیوک شخصیتی کم حرف دارد اما هنگام صحبت کردن در مورد کارش می تواند بسیار پر حرف شود . او در مقابل افراد غریبه احساس خجالت می کند اما با طرفداران و دوستدارانش بسیار مهربان و متواضعانه رفتار می کند. ـ هیوک در مورد همسرش می گوید که اصلا برایش مهم نیست که او چه چهره ای دارد تنها مسئله ی مهم عشق و احساسی است که میان آنها وجود دارد. ـ هیوک شخصیتی بسیار با اعتماد به نفس و با جرئت دارد و همیشه سعی می کند بهترین نمایش خود را انجام دهد. او معتقد است آینده در دست حال است. ـ جانگ هیوک اولین فیلم هالیوودی خود را ( Dance Of Deragon ) در سال ۲۰۰۸ در کنار بازیگر زن سنگاپوری فان وونگ ( Fann Wong ) بازی کرد . این فیلم محصول مشترک کره , سنگاپور و امریکاست. و حالا لیستی از فعالیت ها و جوایز کسب کرده ... فیلم ها . ۲۰۰۸: Penthouse Elephant · 2008: Dance Of Deragon · 2004: S Diary · 2004: Windstruck · 2003: Please Teach Me English · 2002: Public Toilet · 2002: Jungle Joice · 2001: Volcano High · 1998: Zzang سریال ها . ۲۰۰۸:As guest) Ryokiteki na Kanojo · 2008:"Tazza" · 2007: SBS: Robber/Thief · 2007: MBC: Thank You · 2002: SBS: The Great Ambition · 2002: SBS: Joyful Girl's Success Story/My Fair Lady · 2000: The Wang Rung Family · 1999: MBC: Into the Sunlight · 1999: KBS: School Love Love · 1999: KBS: School (학교 1) · 1996: SBS: Model جوایز · 2007: Asia Model Festival: BBF Most Popular Star Award · 2007: MBC Drama Awards: Golden Acting Award Miniseries (Thank You) · 2002: SBS: Best Actor (Daemang, Joyful Girl's Success Story) · 2002: 10 Great Stars Award · 2000: SBS: New Actor Award · 2000: SBS: Best Actor Award ماهی پری دلش همیشه خون بود ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن عرفان نظر آهاری خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن story جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد... خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم. *** سین هفتم هفت سین جهان story دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است... بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است. اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد. اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی. سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است. عرفان نظرآهاری fadaye bande kafshe hamatoon besham omid varam in tabestoon betoonam matalebe khoobi baraye estefadatoon bezaram felan آنان که علی را خدا می دانند ....کفرش به کنار عجب خدایی دارند عید غدیر خم مبارک........ قشنگ کوچکم story گفت: كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است، اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن...! خدا اما هيچ نگفت. آدمهايت از من ميترسند. مرا ميكُشند براي اين كه زشتم. زشتي جرم من است. صداي ساز تو ميآيد story من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي. نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست. من شدم ني و تو شدي نيزن. اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد. من آن خاكم كه عاشق ميشود story سر تا پاي خودم را كه خلاصه ميكنم، ميشوم قد يك كف دست خاك كه ممكن بود يك تكه آجر باشد توي ديوار يك خانه، يا يك قلوه سنگ روي شانه يك كوه، يا مشتي سنگريزه، تهته اقيانوس؛ يا حتي خاك يك گلدان باشد؛ خاك همين گلدان پشت پنجره. يك كف دست خاك ممكن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه، خاك باقي بماند، فقط خاك. حوضی کوچک ، محله ای قدیمی story دلش مسجدي ميخواست. با گنبدي فيروزهاي و منارهاي نه خيلي بلند... دلش يك حوض كوچك لاجوردي ميخواست. و شبستاني كه گوشه گوشهاش مهر و تسبيح و چادر نماز است.دلش هواي محلهاي قديمي را كرده بود... دلش مسجدي ميخواست. با گنبدي فيروزهاي و منارهاي نه خيلي بلند و پيرمردي كه هر صبح و هر ظهر و هر شب بر بالاي آن اللهاكبر بگويد. لیلی، نام تمام دختران زمین است story قصه که به آخر رسید،مجنون پیدا شد،لیلی مجنونش را دید.لیلی گفت:پس قصه ، قصه من و توست. این را از میان نوشته های "عرفان نظرآهاری" در کتاب تازه انتشار یافته " لیلی ، نام تمام دختران زمین است "می توان فهمید: فرشته نبود ، بال هم نداشت story فرشته نبود. بال هم نداشت. رويينتن نبود و پيكر پولادي نداشت. مادرش الههاي افسانهاي نبود و پدرش نيم خدايي اسطورهاي.او انسان بود. انسان. و همينجا زندگي ميكرد. روي همين زمين و زير همين آسمان... شبها همين ستارهها را ميديد و صبحها همين خورشيد را. انسان بود، راه ميرفت و نفس ميكشيد. ميخوابيد و بلند ميشد. گرسنه ميشد و غذا ميخورد. غمگين ميشد و شاد ميشد. ميجنگيد و پيروز ميشد. زخم هم برميداشت. شكست هم ميخورد. مثل من، مثل تو، مثل همه. روي ماه و لاي ستارهها story
يك نفر دنبال خدا ميگشت، شنيده بود كه خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دستها رو به آسمان قد ميكشد. پس هر شب از پلههاي آسمان بالا ميرفت، ابرها را كنار ميزد، چادر شب آسمان را ميتكاند. ماه را بو ميكرد و ستارهها را زير و رو.او ميگفت: خدا حتماً يك جايي همين جاهاست. و دنبال تخت بزرگي ميگشت به نام عرش؛ كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسي. نه رد پايي روي ماه بود و نه نشانهاي لاي ستارهها. از آسمان دست كشيد، از جستوجوي آن آبي بزرگ هم. هر بار كه ميروي، رسيدهاي story پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي. پنجشنبه، 14 آبانماه عكس خدا در اشك عاشق story قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. عرفان نظرآهاري 










ماهی پری
زندونی تنگای این و اون بود /
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز /
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن /
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
عرفان نظر آهاری
![]()
![]()

گفت: به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندشآور است. چشمها را آزار ميدهم. دنيا را كثيف مي كنم.
خدا هيچ نگفت.
ادامه داد : اين دنيا فقط مال قشنگهاست. مال گلها و پروانهها. مال قاصدكها. مال من نيست.
خدا گفت: چرا، مال تو هم هست.
خدا گفت: دوست داشتنِ يك گُل، دوست داشتنِ يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك، دوست داشتن «تو» كاري دشوارست.
دوست داشتن، كاريست آموختني؛ و همه، رنج آموختن را نميبرند.
ببخش، كسي را كه تو را دوست ندارد، زيرا كه هنوز مؤمن نيست، زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته، او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد. زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيباييام، چشمهاي مؤمن جز زيبا نميبيند. زشتي در چشمهاست. در اين دايره، هر چه كه هست، نيكوست.
آن كه بين آفريدههاي من خط كشيد، شيطان بود. شيطان مسؤول فاصلههاست.
حالا، قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين مباش.
قشنگ كوچك نزد خدا رفت و ديگر هيچ گاه نينديشيد كه نازيباست.
عرفان نظرآهاري
فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد.
نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق.
اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن.
آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت را بنواز.
عرفان نظرآهاري
اما حالا يك كف دست خاك وجود دارد كه خدا به او اجازه داده نفس بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد. يك مشت خاك كه اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب كند، عوض بشود، تغيير كند.
واي، خداي بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاك انتخاب شده هستم. همان خاكي كه با بقيه خاكها فرق ميكند. من آن خاكي هستم كه توي دستهاي خدا ورزيده شدهام و خدا از نفسش در آن دميده. من آن خاك قيمتيام. حالا ميفهمم چرا فرشتهها آنقدر حسودي شان شد.
اما اگر اين خاك، اين خاك برگزيده، خاكي كه اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاكي كه نور چشمي و عزيز دُردانه خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض نشود، اگر انتخاب نكند، اگر همين طور خاك باقي بماند، اگر آن آخر كه قرار است برگردد و خود جديدش را تحويل خدا بدهد، سرش را بيندازد پايين و بگويد: يا لَيتَني كُنت تُراباً. بگويد: اي كاش خاك بودم...
اين وحشتناكترين جملهاي است كه يك آدم ميتواند بگويد. يعني اين كه حتي نتوانسته خاك باشد، چه برسد به آدم! يعني اين كه...
خدايا دستمان را بگير و نياور آن روزي را كه هيچ آدمي چنين بگويد.
عرفان نظرآهاري
دلش يك حوض كوچك لاجوردي ميخواست. و شبستاني كه گوشه گوشهاش مهر و تسبيح و چادر نماز است.
دلش هواي محلهاي قديمي را كرده بود. با پيرزنهايي ساده و مهربان كه منتظر غروباند و بيتاب حي عليالصلاة.
اما محلهشان مسجد نداشت...
فرشتهها كه خيال نازك و آرزوي قشنگش را ميديدند، به او گفتند: «حالا كه مسجدي نيست، خودت مسجدي بساز».
او خنديد و گفت: چه محال زيبايي، اما من كه چيزي ندارم. نه زميني دارم و نه تواني و نه ساختن بلدم.
فرشتهها گفتند: اين مسجد از جنسي ديگر است. مصالحش را تو فراهم كن، ما مسجدت را ميسازيم.
او اما تنها آهي كشيد.
و نميدانست هر بار كه آهي ميكشد، هر بار كه دعايي ميكند، هر بار كه خدا را زمزمه ميكند، هر بار كه قطره اشكي از گوشه چشمش ميچكد، آجري بر آجري گذاشته ميشود. آجرِ همان مسجدي كه او آرزويش را داشت.
و چنين شد كه آرامآرام با كلمه، با ذكر، با عشق و با دعا، با راز و نياز، با تكههاي دل و پارههاي روح، مسجدي بنا شد. از نور و از شعور. مسجدي كه منارهاش دعايي بود و هر كاشي آبياش، قطره اشكي.
او مسجدي ساخت سيال و باشكوه و ناپيدا، چونان عشق. و هر جا كه ميرفت، مسجدش با او بود. پس خانه مسجدي شد و كوچه مسجدي شد و شهر مسجدي.
آدمها همه معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه اين بنا را خدا كشيده است. مسجدت را بنا كن، پيش از آن كه آخرين اذان را بگويند.
عرفان نظرآهاري
پس مجنون تویی! خدا گفت: قصه نیست.راز است .این رازمن و توست. برملا نمی شود، الا به مرگ.
لیلی ! تومرده ای."
قصه لیلی را کسی تغییر نخواهد داد مگر خود لیلی..
" خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید . ولیلی پیش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.سالیانی است که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود... لیلی نام دیگر انسان است."
"لیلی ، نام تمام دختران زمین است "، مجموعه حکایت هایی است جدید با برداشت هایی عمیق همراه چاشنی حکایت عشق ، خلقت و آسیمگی فلسفی. با خواندن این حکایت ها می توان عشق بی بهانه به خدا را و گمشده لیلی را و کفر شیطان را در میانه تاریخ فهمید:
"شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست .او بد نامی لیلی را سالیان دراز است که می خواهد.بهانه بودنش همین است . نام لیلی ، رنج شیطان است.لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد."
***
فرشته نبود، بال هم نداشت. انسان بود. با همين وسوسهها. با همين دردها و رنجها. با همين تنهاييها و غربتها. با همين ترديدها و تلخيها. انسان بود. ساده مردي اُمي. نه تاجي و نه تختي. نه سربازاني تا بن دندان مسلح و نه قصر و بارويي سر به فلك كشيده.
آزارش به هيچ كس نرسيد و جوري نكرد و هيچ از آنها نخواست و جز راستي نگفت. اما او را تاب نميآوردند. رنجش ميدادند و آزارش ميرساندند. دروغگويش ميخواندند. شعبدهباز و شاعرش ميگفتند.
و به خدعه و به نيرنگ پشت به پشت هم ميدادند و كمر به نابودياش ميبستند. اما مگر او چه كرده بود؟ جز آن كه گفته بود، خدا يكي است و از پس اين جهان، جهان ديگري است و آدميان در گرو كرده خويشند. مگر چه كرده بود؟ جز آن كه راه را، راه رستگاري را نشانشان داده بود.
اما تابش را نميآوردند. زيرا كه بت بودند، بتساز، بت شيفته، بت انگار و بت كردار.
***
فرشته نبود. بال هم نداشت. و معجزهاش اين نبود كه ماه را شكافت. معجزهاش اين نبود كه به آسمان رفت. معجزهاش اين بود كه از آسمان به زمين برگشت. او كه با معراجش تا تهته آسمان رفته بود ميتوانست برنگردد، ميتوانست. اما برگشت. باز هم روي همين خاك و باز هم ميان همين مردم.
***
و زمين هنوز به عشق گامهاي اوست كه ميچرخد.
و بهار هنوز به بوي اوست كه سبز ميشود.
و خورشيد هنوز به نور اوست كه ميتابد.
به ياد آن انسان، انساني كه فرشته نبود و بال هم نداشت.
عرفان نظرآهاري
آن وقت نگاهش به زمين زير پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمين را كند، ذرهذره و لايهلايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود.
نه پايين و نه بالا، نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوهها مانده بود. درياها و دشتها هم. پس گشت و گشت و گشت. پشت كوهها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تكتك همه ريگها را. لاي همه قلوه سنگها و قطرهقطره آبها را. اما خبري نبود، از خدا خبري نبود.
نااميد شد از هر چه گشتن بود و هر چه جستوجو.
آن وقت نسيمي وزيدن گرفت. شايد نسيم فرشته بود كه ميگفت خسته نباش كه خستگي مرگ است. هنوز مانده است، وسيعترين و زيباترين و عجيبترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشدهاي كه نشانياش روي هيچ نقشهاي نيست.
نسيم دور او گشت وگفت: اينجا مانده است، اينجا كه نامش تويي. و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود، راه ورود تنها همين بود. و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي اش بود. همينجاست.
سالها بعد وقتي كه او به چشمهاي خود برگشت. خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمين. هم زير ريگهاي دشت و هم پشت قلوهسنگهاي كوه، هم لاي ستارهها و هم روي ماه.
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود.
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
| Design By : Night Skin |


